يك سالي مي شد كه اين پيرزن ارمني به من اصرار مي كرد كه بريم كليسا شون اما وقتي به كاري اعتقاد نداشته باشم محاله انجام بدم
تا امروز كه اصلا نفهميدم چي شد يه وقت به خودم امدم ديدم دارم شمع روشن ميكنم
نمي دونم تاثير فضاي انجا بود يا بوي عود كندر پخش شده در محيط كه بي اختيار اشكاي من سرازير شد
ولي هر چه بود سبك شدم
و ديگه اينكه از ش خيلي خوشم امد
شايد از اين هفته هر شنبه بعد از ظهر برم