Entry: ترس Saturday, September 18, 2004



دلم يه بارون مي خواد كه حال بياره همه چي رو 
 نميدونم چي شد يهو كه اينهمه ترسيدم
حالا بگو از رعد كه يه وقت باهاش فرياد ميشدم
حالا بگو از گريه كه مي ترسيدم وقتم رو تلف كنه
 شنيدي قصه اون دختريو كه از خرس ميترسيد بعد يه روز از خواب كه پا شد ديد كه خرس شده ؟
حالا منم انگار انقدر از ترس ترسيدم كه ترس شدم

   1 comments

Homan
September 19, 2004   10:52 PM PDT
 
آخ که من هم چقدر دلم بارون میخواد.
برگشتی و چه شیرین و زیبا برگشتی. امیدوارم که همیشه باشی.
غیبت اصلا فایده نداره. جات خیلی خالی بود.
شاد و موفق باشی

Leave a Comment:

Name


Homepage (optional)


Comments