نمسيس








<< November 2004 >>
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
 01 02 03 04 05 06
07 08 09 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30

Add text or HTML here



Contact Me

If you want to be updated on this weblog Enter your email here:


rss feed


Sunday, November 21, 2004
رويا

هر شب كه ميخوابي روياهايت را ببوس ، آنها را هر شب در آغوشت بگير ، از نفسهايت به روياهايت بده 
چه اگر روياهايت بميرند پرنده ي خوشبختي براي هميشه از قلب تو خواهد رفت
راستي تا يادم نرفته بگويم تا شما هم يادتان نرود هميشه دليلي براي لبخند زدن داشته باش


Posted at 02:48 am by nemesis ( )
Comments (1)

آرزو

بعضي از ارزو ها ميميرند
 بعضي همچنان زنده مي مانند
 من آرزو داشتم تو را ببينم
 من آرزو دارم تو را ببينم 
 من آرزو خواهم داشت
 تو آرزو داشتي ببيني 
 آرزو داري بروم
 آرزو خواهي داشت گم شوم
 بعضي آرزوها كوچكند 
 بعضي بزرگ
 تو كوچكترين
تو بزرگترين
 تو آرزوي هميشه ي مني
 آرزوهايي اما
خاطره مي شوند مثل من
كه خاطره اي شدم براي تو


Posted at 02:45 am by nemesis ( )
Make a comment

Thursday, November 18, 2004
نقاب

ببينم چطور ميشه تو به يك نفر به اين درجه از اعتماد برسي كه هر كاري كنه تو فكري بدي در موردش نكني
 اما در مورد يكي ديگه اگه موبايلش رو جواب نده هزار تا تهمت و افترا تو دلت بهش مي زني و كلي بد و بيراه نثارش مي كني؟؟؟؟
نمي دونم چرا اينقدر صفر و يكي عمل مي كنم
امكان نداره نسبت به كسي كه واسم صفر بوده بتونم ذهنيت خوبي داشته باشم و بالعكس
البته مهم اينجاست كه ذهنيتي كه از افراد داريم بيشتر ان چيزي است كه خودشون براي ما القا مي كنند
خيلي وقتها اين به ذهنم مي رسه كه كاش به جاي پيشوني يه نمايشگر روي كله همه ادمها بود
انوقت همه مي تونستند از انچه كه تو فكر هم مي گذره خبر دار بشند
شايد در در انصورت ديگه اينقدر دروغ و ريا نبود
اما فكر كنم در انصورت هم همه ويوئر خودشون رو يه جوري استتار مي كردند كه ديگران از انچه درونشون مي گذره خبر دار نشند
دقيقا مثل الان كه همه يه نقاب رو صورت هاشون هست
راستي دوستاي خوبم كه لطف مي كنيد اينجا تشريف مياريد يه درصد فكر كنيد اين باكس بغل چت روم هست مديونيد ها

 


Posted at 12:14 am by nemesis ( )
Comments (2)

Sunday, November 14, 2004
دوستاهي قديمي

اوايل كه از بركت وجود عاليجناب به اركات دعوت شدم خوب فقط چندتايي از دوستايي كه مرتب در تماس بوديم رو دعوت كردم و تعداددوستانم خيلي محدود بود به چند تا دوست نزديك و يك سري از وبلاگ نويس هايي كه دوستشون دارم
اما كم كم كه تب اركات همه گير شد سر كله دوستاي قديمي و همكلاسي ها و هم دانشكده ايها پيدا شد كار اين شد كه به دعوت انها براي دوستي جواب مثبت بدم خوب تا اينجاش بد نبود
اما كم كم بايد به اي ميل هاشون حواب مي دادم نمي دونم چرا در جواب دادن به ايميل اينقدر تنبل هستم
من حدودا 8 سال بود كه خودم رو از همه پنهان مي كردم
و حالا بايد به همه جواب بدم كجايي چه كار مي كني
از يه طرف بد نيست احساس اين كه هنوز هم واسه دوستانت وجودت ارزش داره و. از يك طرف واست سخته كه توضيح بدم كه چرا خودم را از همه قايم مي كنم چرا نمي خواهم با كسي ارتباط داشته باشم
نمي دونم ولي هميشه از تنهايي لذتي بردم كه از جمع بودن با ديگران نه
الان هم دلم نمي خواد از پيله خودم بيام بيرون
دوست ندارم راه به راه تلفنم زنگ بخوره كه يه برنامه بريزيم بريم بيرون احساس مي كنم واسه اينكارها خيلي پير شدم
ولي خوب يه جورهايي بي معرفتي مي شه اگر توجه به لطف دوستانم نكنم
جالب اين دوستاي دانشكده هستند به زحمت اسمشون يادم مياد مخصوصا پسرها تو كلاس دانشكده از مجموع 60 نفر هم ورودي ما فقط سه تا دانشجوي دختر بوديم
كه يكي شون ندا بود كه هنوز هم مثل خواهرم دوستش دارم اما بقيه دختر هاي هم دانشكده سال بالاتر يا پايين تر رو خيلي خوب مي شناختم
حالا تو اين اركات هر چي سال بالايي و سال پاييني منو اضافه كرده به ليستش و من هم هي بايد ببينم با كدوم يك از دختر هاي تو  ليست من مشتركه بلكه اسمش يادم بياد
خلاصه اين اركات يه جورهايي داره خطرناك مي شه داشتن اسم و فاميل تابلو همينه ديگه
اما خوب به پيدا كردن همبازي هاي قديمي بعد از 18 سال ميارزه
اما فقط يه چيزي من دلم يكي رو مي خواد كه خودم هم مي دونم هيچ وقت تو اركات نمياد


 

 


Posted at 08:52 pm by nemesis ( )
Comments (3)

Wednesday, November 10, 2004
دوست جون

هومن عزيز به يه نكته جالب اشاره كرده كه خودم دنبال بهونه مي گشتم راجع بهش بنويسم  
معمولا همه دوستايي كه دور برم هستند مي دونند كه من براي صداكردنشون يه لقبي بهشون مي دم
دوست خوبم
دوست گلم
دوست فراري
دوست كچلم
وووووو
دوست جون قصه اش سوا بود دوست جون خيلي اتفاقي شناختم و بعد برام شد يه بت يه كسي همه چيز رو مي دونست همه سوالهاي منو حواب مي داد
دوست جون هميشه بود هر وقت كه مي خواستم هر وقت خوشحال بودم خوشحال ميشد هر وقت ناراحت بودم دلداريم مي داد اما يه دفعه غيبش زد
مثل قصه ها كه قهرمان قصه يهو اب ميشه و شايد من بايد هفت جفت كفش و هفت عصاي اهنين مي داشتم به دنبالش هفت اقليم رو پشت سر مي گذاشتم 
 چرا وقتي كسي كنارت هست نمي بيني اما وقتي ازت دور شد انوقت ميشني و غصه مي خوري
نمي دونم شايد يه روزي دوست جون دوباره پيدا بشه و برگرده و اينا رو بخونه باز بگه چند دفعه گفتم تو وبلاگت اين قدر دوست جون دوست جون نكن
اما دوست جون اينو بدون كه من واقعا دلتنگت هستم
نمي دونم چي شده اما مي دوتم تو با انهمه دانايي و درايتت هيچ وقت بي دليل كاري نمي كني
پس دوست جونم فقط مي تونم برات بهترين ها رو ارزو كنم


Posted at 12:12 am by nemesis ( )
Comments (3)

Friday, November 05, 2004
انرژي

تو چشمام نگاه مي كنه و مي گه تو قدرت ذهن بالايي داري مي خندم و مي گم مرسي
باز نگاه ميكنه و دستات هم انرژي بسيار بالايي دارند اينو مي دونستي باز مي خندم و مي گم نه
مي گه يه جور قدرت شفا بخشي تاحالا امتحان كردي باز مي خندم مي گم اره هر وقت كامپيوترم خراب مي شه يكي تو سرش مي زنم درست ميشه
مي گه نه جدي مي گم
باز مي گه تو قدرت پيشگويي خوبي داري ميتوني اينده رو ببيني مي گم اره و ياد پارسال اين موقع ميوفتم
كه با كارتهاي تاروت فال مي گرفتم انهم با چه مرارتي رو وجب ميز كامپيوتر هفت كارت مي كشيدم بيرون و يه كتاب هم باز مي كردم واسه دوست جون فال مي گرفتم و تند تند تو ياهو مسنجر براش تايپ مي كردم چقدر سعي مي كردم چيزي نگم كه نا اميد بشه
چه روزهايي بود كي فكر مي كرد ادمها اينقدر عوض بشند
وقتي فكرشو مي كنم به سادگي خودم خندم مي گيره
اما خانم دكتر  ول كن نبود جالب اينجا بود مي گفت فرشته نگهبانت يه روح هست كه پشت سرته و همه كارهاتو اون جلو مي بره خوب اينو خودم هم مي دونستم
بالاخره خسته شدم و گفتم دكتر من نيومدم اينجا كه فال بگيرم يا كف دستم ببينيد به من گفتم شما با هميوپاتي مي تونيد مشكل منو درمان كنيد حالا اگه مي تونيد كه بفرماييد اگه نه كه بنده شرمو كم كنم
كه شروع كرد در راستاي مزاياي انرژي درماني و اين خزعبلات قصه سر دادن و اخرش هم يه نسخه بلند بالاي پر هزينه براي درمان ريزش مو
اما بهر حال بدم نيومد چون يه بهونه واسه خنديدن تو چند روزه پيدا كرديم
فعلا قراره با انرژي بالاي دستام شروع كنم انتقام گرفتن بالاخره نمسيسي گفتن اگه قرار باشه شفا بدم كه مي شم الهه شفا بخشي كسي مي دونه اسمش چي بود؟
هي الان نيايي بگي چرا هميشه بايد الهه باشي؟؟؟؟؟


Posted at 09:50 pm by nemesis ( )
Comments (1)

Thursday, November 04, 2004
دروغ چرا

والله بابام جان دروغ چرا تا قبر آ آ آ آ
خونه نشيني بي بي از بي چادريه
وگرنه ياس وبلاگي و اين حرفها به مزاج ما سازگار نيست
غرض از ننوشتن اين بود كه ما يك عدد كارت ايترنت 5 ساعته خريديم ديديم كه بلاگ درايو رو فيلتر كرده بود و جالبتر اينجا بود اين كارت 5 ساعته يك جايزه 20 ساعته هم داشت كه يعني ما 25 ساعت نمي توانستيم اين وبلاگ رو ببينيم و صد البته خساست ذاتي هم مانع از اين مي شد كه برم يه سرويس ديگه بخرم  كه همه اينها طول كشيد تا چند روز هم ماموريت اداري به دهكده 15 ميلياردي وووووووو
ديشب كه برگشتم ديدم خواهر كوچولوي ما رفته واسه خودش يه اكانت توپ خريده و بالاخره منو از بايكوت در اورده
و حالا هم من سر حال و قبراق در خدمتم
راستي دوست جوني كه چشم منو دور ديدي با خواهري چت كرده يه درصد فكر كني من ارشيو ياهو رو چك كردم مديوني هاااا


Posted at 01:11 pm by nemesis ( )
Comments (2)

Saturday, October 16, 2004
فاجعه

عقم گرفته از اين لجنزاري كه داريم توش دست و پا مي زنيم از لحظه اي كه خبر و خوندم تا الان حتي يك دم نتونستم از فكرش بيرون بيام
سالانه چند هزار كودك نا مشروع در كل جهان به دنيا ميايند ؟
 چند درصد اين كودكان از طريق ارتباط جنسي با محارم هستند؟
ولي فقط در جايي مثل ايران هست كه براي يك دخترسيزده ساله حكم سنگسار اعلام مي كنند
عمق فاجعه تا كجاست نمي تونم درك كنم
اما اينو مي دونم تقاص خونهاي به نا حق ريخته روپس مي دند
اينو ايمان دارم


 

 


Posted at 12:48 am by nemesis ( )
Comments (3)

Friday, October 15, 2004
كسي كه مثل هيچ كس نيست

من  خواب  ديده ام   كه  كسي  مي آيد

من  خواب   يك  ستاره  ي  قرمز  ديده ام

و پلك  چشمم  هي مي پرد

و كفشهايم  هي جفت ميشوند

و كور  شوم

اگر  دروغ  بگويم

من  خواب آن ستاره ي  قرمز  را

وقتي  كه  خواب  نبودم  ديده ام

كسي مي آيد

كسي مي آيد

كسي ديگر

كسي  بهتر

كسي كه  مثل  هيچ كس نيست  مثل  پدرنيست

مثل  انسي  نيست

مثل  يحيي  نيست

مثل  مادر  نيست

و  مثل  آن كسي ست  كه  بايد  باشد

و  قدش  از  درختهاي   خانه  ي معمار  هم  بلندتر است

و  صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر    

و از  برادر   سيد  جواد  هم   كه رفته است

و رخت  پاسباني  پوشيده است  نمي ترسد

و  از  خود  خود سيد   جواد   هم  كه   تمام  اتاقهاي  منزل  ما  مال  اوست  نميترسد

و  اسمش  آن چنانكه  مادر  

در  اول  نماز و در آخر  نماز  صدايش ميكند

يا قاضي القضات است

يا حاجت الحاجات است

و ميتواند

تمام  حرفهاي  سخت  كتاب   كلاس  سوم  را

 با  چشمهاي  بسته  بخواند

و ميتواند   حتي  هزار  را  بي آنكه   كم  بياورد   از  روي  بيست ميليون بردارد

 ومي تواند   از  مغازه ي سيد  جواد   هر  چه  قدر جنس  كه لازم  دارد  نسيه  بگيرد

و ميتواند   كاري كند  كه  لامپ  الله 

كه  سبز بود  مثل  صبح  سحر  سبز  بود

دوباره  روي  آسمان   مسجد  مفتاحيان   روشن شود

آخ ...

چه  قدر  روشني  خوبست

چه قدر روشني خوبست

و من  چه قدر  دلم  مي خواهد

كه  يحيي

يك چارچرخه   داشته  باشد  

و يك  چراغ  زنبوري

و من  چه قدر  دلم ميخواهد 

كه روي  چارچرخه ي يحيي  ميان  هندوانه ها  و خربزه ها  بنشينم

و دور  ميدان  محمديه  بچرخم

آخ ...

چه  قدر  دور   ميدان  چرخيدن خوبست

چه  قدر  روي  پشت بام   خوابيدن  خوبست

چه  قدر  باغ  ملي   رفتن  خوبست

چه  قدر  مزه ي  پپسي  خوبست

چه  قدر  سينماي  فردين  خوبست

و من  چه  قدر   از همه ي  چيزهاي  خوب   خوشم  مي آيد

و من چه  قدر  دلم  ميخواهد  

كه  گيس  دختر   سيد  جواد  را  بكشم

چرا من  اين همه  كوچك  هستم

كه  در خيابانها  گم  ميشوم

چرا  پدر  كه  اين همه  كوچك  نيست

و در خيابانها  هم گم نمي شود

كاري نمي كند  كه آن  كسي  كه  بخواب  من آمده ست  روز  آمدنش  را  جلو بياندازد

و مردم  محله  كشتارگاه  كه  خاك  باغچه هاشان  هم خونيست

و آب حوض هاشان  هم خونيست

و  تخت  كفش هاشان هم خونيست

چرا  كاري نمي كنند

چرا كاري نمي كنند

چه  قدر  آفتاب  زمستان  تنبل  است

من  پله هاي  پشت بام  را  جارو كرده ام

و شيشه هاي  پنجره  را  هم شسته ام

چرا پدر   فقط   بايد  

در خواب   خواب  ببيند

من  پله هاي    پشت  بام  را  جارو كرده ام

و شيشه هاي  پنجره  را هم  شسته ام

كسي مي آيد

كسي مي آيد

كسي كه در دلش  با ماست در  نفسش با ماست در  صدايش  با ماست

 


Posted at 03:42 am by nemesis ( )
Make a comment

Saturday, October 09, 2004
فراموشي

يك هفته كامل تو خونه موندم
بي خيال كار و همه دنگ ودونگ هاي ديگه
تا تونستم خوابيدم و به غير از پياده روي هيچ كار مثبت ديگه نكردم
خودم هم نمي دونم با اين همه كار عقب افتاده چه كار كنم
چقدر اي ميل جواب نداده
چقدر كارهاي ديگه اما نمي دونم اصلا دست و دلم به كار نمي ره چرا خدا عالمه 
 يه چيزديگه ببينم فراموش كردن از اساس دوست داشتنه ؟؟؟؟

 


Posted at 01:51 am by nemesis ( )
Comments (1)

Next Page