نمسيس








<< November 2004 >>
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
 01 02 03 04 05 06
07 08 09 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30

Add text or HTML here



Contact Me

If you want to be updated on this weblog Enter your email here:


rss feed


Friday, October 15, 2004
كسي كه مثل هيچ كس نيست

من  خواب  ديده ام   كه  كسي  مي آيد

من  خواب   يك  ستاره  ي  قرمز  ديده ام

و پلك  چشمم  هي مي پرد

و كفشهايم  هي جفت ميشوند

و كور  شوم

اگر  دروغ  بگويم

من  خواب آن ستاره ي  قرمز  را

وقتي  كه  خواب  نبودم  ديده ام

كسي مي آيد

كسي مي آيد

كسي ديگر

كسي  بهتر

كسي كه  مثل  هيچ كس نيست  مثل  پدرنيست

مثل  انسي  نيست

مثل  يحيي  نيست

مثل  مادر  نيست

و  مثل  آن كسي ست  كه  بايد  باشد

و  قدش  از  درختهاي   خانه  ي معمار  هم  بلندتر است

و  صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر    

و از  برادر   سيد  جواد  هم   كه رفته است

و رخت  پاسباني  پوشيده است  نمي ترسد

و  از  خود  خود سيد   جواد   هم  كه   تمام  اتاقهاي  منزل  ما  مال  اوست  نميترسد

و  اسمش  آن چنانكه  مادر  

در  اول  نماز و در آخر  نماز  صدايش ميكند

يا قاضي القضات است

يا حاجت الحاجات است

و ميتواند

تمام  حرفهاي  سخت  كتاب   كلاس  سوم  را

 با  چشمهاي  بسته  بخواند

و ميتواند   حتي  هزار  را  بي آنكه   كم  بياورد   از  روي  بيست ميليون بردارد

 ومي تواند   از  مغازه ي سيد  جواد   هر  چه  قدر جنس  كه لازم  دارد  نسيه  بگيرد

و ميتواند   كاري كند  كه  لامپ  الله 

كه  سبز بود  مثل  صبح  سحر  سبز  بود

دوباره  روي  آسمان   مسجد  مفتاحيان   روشن شود

آخ ...

چه  قدر  روشني  خوبست

چه قدر روشني خوبست

و من  چه قدر  دلم  مي خواهد

كه  يحيي

يك چارچرخه   داشته  باشد  

و يك  چراغ  زنبوري

و من  چه قدر  دلم ميخواهد 

كه روي  چارچرخه ي يحيي  ميان  هندوانه ها  و خربزه ها  بنشينم

و دور  ميدان  محمديه  بچرخم

آخ ...

چه  قدر  دور   ميدان  چرخيدن خوبست

چه  قدر  روي  پشت بام   خوابيدن  خوبست

چه  قدر  باغ  ملي   رفتن  خوبست

چه  قدر  مزه ي  پپسي  خوبست

چه  قدر  سينماي  فردين  خوبست

و من  چه  قدر   از همه ي  چيزهاي  خوب   خوشم  مي آيد

و من چه  قدر  دلم  ميخواهد  

كه  گيس  دختر   سيد  جواد  را  بكشم

چرا من  اين همه  كوچك  هستم

كه  در خيابانها  گم  ميشوم

چرا  پدر  كه  اين همه  كوچك  نيست

و در خيابانها  هم گم نمي شود

كاري نمي كند  كه آن  كسي  كه  بخواب  من آمده ست  روز  آمدنش  را  جلو بياندازد

و مردم  محله  كشتارگاه  كه  خاك  باغچه هاشان  هم خونيست

و آب حوض هاشان  هم خونيست

و  تخت  كفش هاشان هم خونيست

چرا  كاري نمي كنند

چرا كاري نمي كنند

چه  قدر  آفتاب  زمستان  تنبل  است

من  پله هاي  پشت بام  را  جارو كرده ام

و شيشه هاي  پنجره  را  هم شسته ام

چرا پدر   فقط   بايد  

در خواب   خواب  ببيند

من  پله هاي    پشت  بام  را  جارو كرده ام

و شيشه هاي  پنجره  را هم  شسته ام

كسي مي آيد

كسي مي آيد

كسي كه در دلش  با ماست در  نفسش با ماست در  صدايش  با ماست

 


Posted at 03:42 am by nemesis ( )
Make a comment

Saturday, October 09, 2004
فراموشي

يك هفته كامل تو خونه موندم
بي خيال كار و همه دنگ ودونگ هاي ديگه
تا تونستم خوابيدم و به غير از پياده روي هيچ كار مثبت ديگه نكردم
خودم هم نمي دونم با اين همه كار عقب افتاده چه كار كنم
چقدر اي ميل جواب نداده
چقدر كارهاي ديگه اما نمي دونم اصلا دست و دلم به كار نمي ره چرا خدا عالمه 
 يه چيزديگه ببينم فراموش كردن از اساس دوست داشتنه ؟؟؟؟

 


Posted at 01:51 am by nemesis ( )
Comments (1)

Thursday, October 07, 2004
چرا؟

اين سوال هر روز و هر شب من است
چرا فكر مي كردم هميشه با من خواهي ماند؟
چرا فكر مي كردم هميشه با تو خواهم ماند؟
چرا فكر مي كردم روزگار هميشه بر وفق مراد ما خواهد بود؟
چرا فكر مي كردم هيچ برگي از شاخه نخواهد افتاد؟
چرا روزي كه مي توانستم برايت نامه بنويسم ننوشتم ؟
چرا بي اعتنا از كنار تو گذشتم و تو را نديدم ؟
اين سوال هر روز وهر شب من است
چرا بهار منتظر من نماند تا سبز شوم؟
چرا دفترچه خاطراتم از اسم تو خالي شده ؟
چرا هيچ كس صدايم را نمي شناسد ؟
چرا اينه ها تاريكي درون مرا نشان نمي دهند ؟
سوال هر روز و هر شب من اين است
چرا شبانگاهان مثل شمع به ياد تو سرا پا اشك .و آه مي شوم اما صبح كه افتاب به پنجره اتاقم سرك مي كشد
تو را از ياد مي برم و دوباره مثل ديروز مي شوم؟

 


Posted at 12:51 am by nemesis ( )
Make a comment

Friday, October 01, 2004
منجي

منجي خواهي منجي پرستي
اين كه بالاخره روزي كسي خواهد امد و ايران را از وضعيت موجود نجات خواهد داد
اعتقاد به منجي موعود پيش فرض اكثر اديان مي باشد از كليميان كه اعتقاد به نجات دهنده دارند تا مسيحان كه معتقدند مسيح به اسمان ها رفته
و حتي فرقه هايي مانند بهايي كه به يك نجات دهنده و امدن او ايمان دارند
ولي باور منجي و نجات دهنده در ميان شيعيان بويژه ايرانيان ريشه ديرينه دارد و ظهور مهدي موعود و ايمان به غيبت كبري ايشان قدمتي به اندازه طول عمر شيعگي دارد
اصولا شيعه يعني منتظر ظهور مهدي بودن
پس چه بهتر كه از اين اعتقاد استفاده كرد
چه بهتر كه روز تولد مهدي را كه با دهم مهر و شروع جشن مهرگان يكي شده به فال نيك گرفته و جماعتي را دل خوش كرد
براي ملت خسته و دل خون ايران چه تفاوتي مي كند منجي مهدي باشد يا جرج بوش و يا يك هموطن با يك نام باستاني ذهن ملت را مدتي به خود مشغول نمايد
اهورا نماد پاكي مظهر فدرت نيك كه همواره بر اهريمن پيروز شده
و براستي مغز متفكري كه اين مدت كارناوال هخا را با بازي جناب اهورا خالقي به راه انداخته بسيار با نياز هاي جامعه ايراني و مسايل كنوني موجود در ايران اشنا بوده
من كه به نوبه خود به ايشان از جهت اين سناريو تبريك مي گوييم
اما به قول عوام با حلوا حلوا گفنت دهان شيرين نميشه


Posted at 01:53 pm by nemesis ( )
Comments (2)

Sunday, September 26, 2004
ديروز امروز فردا

 ديروز را دانسته آمديم امروز ندانسته عاشقيم و فردا روز را 
 اي رند مانده بر دو راهي دريا و دل خداي را چه ديده اي 
هي ميرسم كنار ستاره و باز مقصدم جاي ديگري است
 هي ميرسم كنار دانستگي اما باز ندانسته عاشقم


Posted at 10:27 pm by nemesis ( )
Comments (1)

Saturday, September 25, 2004
كليسا

يك سالي مي شد كه اين پيرزن ارمني به من اصرار مي كرد كه بريم كليسا شون اما وقتي به كاري اعتقاد نداشته باشم محاله انجام بدم
تا امروز كه اصلا نفهميدم چي شد يه وقت  به خودم امدم ديدم دارم شمع روشن ميكنم
نمي دونم تاثير فضاي انجا بود يا بوي عود كندر پخش شده در محيط كه بي اختيار اشكاي من سرازير شد
ولي هر چه بود سبك شدم
و ديگه اينكه از ش خيلي خوشم امد
شايد از اين هفته هر شنبه بعد از ظهر برم

 


Posted at 10:25 pm by nemesis ( )
Comments (1)

Friday, September 24, 2004
دل ازار ترين

ديدي آنرا كه تو خواندي به جهان يارترين
سينه را ساختي از عشقش سر شار ترين
 آنكه ميگفت منم بهر تو غمخوار ترين
چه دل آزار ترين شد!چه دل آزار ترين


Posted at 12:59 am by nemesis ( )
Comments (1)

Wednesday, September 22, 2004
خاله سوسكه

خاله سوسكه لپ قرمزي چادر زري كجا ميري
مي روم به همدون شو كنم به رمضون
نون گندم بخورم منت بابا نكشم
.......
..........
اگه من زنت بشم سر و همسرت بشم منو با چي مي زني


Posted at 11:11 pm by nemesis ( )
Comments (1)

Saturday, September 18, 2004
ترس

دلم يه بارون مي خواد كه حال بياره همه چي رو 
 نميدونم چي شد يهو كه اينهمه ترسيدم
حالا بگو از رعد كه يه وقت باهاش فرياد ميشدم
حالا بگو از گريه كه مي ترسيدم وقتم رو تلف كنه
 شنيدي قصه اون دختريو كه از خرس ميترسيد بعد يه روز از خواب كه پا شد ديد كه خرس شده ؟
حالا منم انگار انقدر از ترس ترسيدم كه ترس شدم


Posted at 10:03 pm by nemesis ( )
Comments (1)

Friday, September 10, 2004
آشفته بازار

خسته كلافه و پر از تنش هايي كه هر كدوم براي يك سال كافيه
اين اوضاع فعلي مغز در مانده منه
هيچ سالي  مثل الان احساس تنهايي نكرده بودم
تمام دوستام از دور برم پراكنده شدند
هيچ كس برام باقي نمونده
حتي كسي رو ندارم كه درد دلم رو باهاش در ميون بذارم
هميشه تو زندگي گوش شنواي ديگران بودم اما الان همچ كسي نيست كه دست كم بپرسه چرا تو همي
تو اين اشفته بازار تنها يه بيمار و بيمارستان رفتن كم بود كه انهم اضافه شد
فقط دعا كنيد مريض ما به سلامت به خونه برگرده


Posted at 10:46 pm by nemesis ( )
Comments (6)

Next Page