نمسيس








<< October 2004 >>
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
 01 02
03 04 05 06 07 08 09
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31

Add text or HTML here



Contact Me

If you want to be updated on this weblog Enter your email here:


rss feed


Tuesday, August 31, 2004
الهه حسادت

كسي مي دونه اسم الهه حسادت چي بود ما كه اينجا از الهه انتقام بودن خيري نديديم
بقول دوستي به غير از خودم از چه كسي مي تونم انتقام بگيرم
پس حالا كه دست به حسادتم حرف نداره بهتره برم الهه حسادت بشم
خلاصه كه شايد اسم اينجا رو عوض كردم

 


Posted at 11:51 pm by nemesis ( )
Comments (2)

Saturday, August 28, 2004
اعتراف

امروز مثل ديروز 
فردا مثل امروز
خسته شدم از اين روزمرگي از اين بي هدفي بي برنامگي
هر روز همون مسير هميشگي همون ادمهاي هميشگي
هر روزهمون كارهاي هميشگي
نه اميدي نه دلخوشي
خسته شدم
خسته
نه راستشو بگم  اره كم اوردم
 اعتراف مي كنم كه بريدم


Posted at 09:37 pm by nemesis ( )
Comments (5)

Tuesday, August 24, 2004
عزرائيل

اين روزها بد جوري عزرائيل دور بر من مي چرخه اگه ديگه  ننوشتم بدونيد اين بار عوض عوض كبري خانم دچار عزرائيل شدم


Posted at 11:43 pm by nemesis ( )
Comments (5)

Monday, August 16, 2004
صلوات

سر جلسه امتحان مردك تو بلندگو اعلام كرد براي سلامتي مقام معظم رهبري صلوات بفرستيد
تو دلم براش ارزوي مرگ با ذلت و خواري كردم طوري كه ان روز رو ببينم
باز گفت صلوات دوم رو براي امرزش بنيان گذار جمهوري اسلامي بفرستيد
باز تو دلم به تمامي اجداد خميني لعنت فرستادم و ارزو كردم روحش هميشه د عذاب باشه حتي در گور 
دفعه سوم گفت براي شادي روح شهيدان انقلاب اسلامي و هشت سال دفاع مقدس صلواتي بفرستيد
اولش خواستم اينو هم نفرستم چون اسم شهيدان انقلاب رو اورده و ته دلم فكر مي كردم اگه انها انقلاب
نمي كردند هيچ اتفاقي نمي افتاد
اما بعد ديدم كه صاحبان اصلي انقلاب همه ايرانيان بودند ولي اينها بودند كه انقلاب رو به چپاول بردند
و صد البته براي امرزش روح همه جوانهايي كه براي ارضاي حس خون اشامي اينان و براي دفاع از خاك ايران
به خون غلطيدند
واسه همين محكمتر از همه حاضرين صلوات فرستادم
و شايد همين قوت قلبها باعث شد كه امتحانم رو خوب بدم
تا خدا چي بخواد

 


Posted at 10:05 pm by nemesis ( )
Comments (7)

Friday, August 13, 2004
فرشته

يه چيز تلخ كه مي سوزونه و بالا مياد
از وسطاي قفسه سينه ام شروع ميشه و به گلوم كه ميرسه بغض ميشه و من سعي مي كنم با پوست كلفتي هر چه
 تمام تر قورتش بدم اما نميشه
خوب مي دونم اين چه سمي هست
زهري كه از حسادت دروني من سرچشمه مي گيره
 از اين كه نفر دوم باشم
از اين كه كاخ روياهام ويران بشه
از اين كه ان طوري نشه كه من مي خوام
نمي دونم چي كار كنم فقط اينو مي دونم كه خيلي بايد رو خودم كار كنم تا بتونم از اين ورطه سربلند بيرون بيام
نمي دونم چقدر بايد انرژي بذارم
اما مطمئن هستم كه فرشته نگهبان من كمكم مي كنه
اينطور نيست فرشته جون ؟


Posted at 02:58 am by nemesis ( )
Comments (3)

Wednesday, August 11, 2004
دعا كنيد

ببين محترمانه بهت مي گم يا همين امروز دوباره شروع به  نوشتن مي كني يا ابنكه منهم ديگه نمي ننويسم
حالا اين تهديد من به كجاي دنيا بر مي خوره نمي دونم
اما ننوشتن تو و اين يهو غيبت زده همه افكارم منو مختل كرده
از من گفتن بود مي نويسي يا خودم با نوشتن گلايه از رو برم
حالاكه ياور هميشه مومن من نيست شما ها لطف بفرماييد براي اين حقير دعا بفرماييد بلكه من از اين امتحان فردا دست پر برگردم


Posted at 07:23 pm by nemesis ( )
Comments (4)

Saturday, August 07, 2004
كبري خانم

بابا اين كبري خانم عجب جذبه اي داره ها
همه مي كشونه سي خودش
من از اولش هم شك نداشتم به قابليت هاي اين كبري خانم جالب اين جاست فقط هم رو وبلاگ نويس هاي اقا داونه فعاليتش زو متمركز كرده
از عيد كه جناب هومن خان   تشريف بردند من گفتم خطر اين كبري رو جدي بگيريد كسي گوش نكرد
بعدش اين كبري خانم يه جورهايي تونست بالاخره اين دوست كلاس بالاي ما رو كه نوشته هاش از حد سواد مون بيشتره از راه بدر كنه و با خودش ببره غيبت
نفر بعدي نوبت  جناب مستطاب پاگنده  بودند كه فعلا دنياي مجازي زده شدند و نمي نويسند
البته منهم جاي كبري خانم بودم وقتي  جامعه نسوان وبلاگستان گيس و گيس كشي راه مي اندازند
 صد در صد شانس خودم رو امتتحانكي مي كردم شايد از بعد ايشان هم بنويسه به كبري عزيزم
احتمالا طعمه بعدي كبري خانم هم اين اقا پسر گله كه حتي اگه با كبري هم بره غيبت كنه  بايد به قولي كه به من داده عمل كنه مديوني هااااااا
خوب حالا شما بيا بگو من با كبري نمي خوام برم غيبت كنم و هي منو متهم كن كه با كبري رو هم ريختم
 بابا اين كبري خانم چشم ديدين منو نداره همه دوستاي منو از كنارم فراري داده  يه پا تار و مار كننده است


Posted at 09:16 pm by nemesis ( )
Comments (1)

تقدير

خواستم اينجا روز مادر رو تبريك بگم يهو ياد حال خودم وقتي كه روز پدر مي شه افتادم
ايادم افتاد كه توي ان چند روز با هيچ كس حرف نمي زنم و تلويزيون هم تماشا نمي كنم كه
غم نداشتن پدر رو زياد حس نكنم اما باز هم جهنمي ترين روزهاست واسم
واسه همين الان هم نمي تونم بگم روز مادر مبارك چون خيلي ها هم هستند كه الان همون حال منو دارند
خيلي ها كه انها هم الان مادر كنارشون نيست كه براش كادو بخرند و تبريك بگويند
درسته تقدير از زحمتهاي مادر خيلي ارزشمنده اما خوب نمي تونم اين بخش از قضيه رو هم نديده بگيرم
به همين دليل هيچي نمي نويسم


 


Posted at 08:52 pm by nemesis ( )
Make a comment

Saturday, July 31, 2004
دوست جون

سلام دوست جون
خوبي خوشي سلامتي
خيلي باهاس ببخشيد ها اما از امروز صبح كه از خواب پا شدم
هر چي مي گردم هيچ كجاي قلبم شما رو پيدا نمي كنم
مي گم نكنه ديشب كه خوابيدم از ان ته مه هاي قلبم سر خورديد و افتاديد بيرون ؟
شايد هم از همون اولش هم جايي تو قلبم نداشتيد و اشتباهي رخ داده بوده ؟
 مي دوني اخه ما از خانواده ها نيستيم كه دلمون كاروانسراي شاه عباس باشه و هر كه خواهد كو بيا و هر كه خواهد گو برو اصلا اين طور نيست 
اما من هر چي بيشتر مي گردم  جاي  شما پيدا نمي كنم
يعني چي شده ؟
يه درصد فكر كني كس ديگه امده و جاي تو رو غصبش كرده مديوني ها 

 

 


Posted at 11:59 pm by nemesis ( )
Comments (4)

Thursday, July 29, 2004
كجايي

يكي نيست به من بگه با اين سردرگمي چه كار كنم
دارم مي ميرم از بس روزي هزار بار سر كشيدم و همون جمله لعنتي رو ديدم
مي شه بگي كجايي
فقط يك خط يك كلام يه جمله
بدونم چي شده
اخه نادرست تموم عالم من دارم از فرط نگراني و اضطراب به درك واصل مي شم
لعنتي فقط يه كلام بگو كجا رفتي


Posted at 09:28 pm by nemesis ( )
Comments (2)

Previous Page Next Page