نمسيس








<< September 2004 >>
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
 01 02 03 04
05 06 07 08 09 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30

Add text or HTML here



Contact Me

If you want to be updated on this weblog Enter your email here:


rss feed


Saturday, September 18, 2004
ترس

دلم يه بارون مي خواد كه حال بياره همه چي رو 
 نميدونم چي شد يهو كه اينهمه ترسيدم
حالا بگو از رعد كه يه وقت باهاش فرياد ميشدم
حالا بگو از گريه كه مي ترسيدم وقتم رو تلف كنه
 شنيدي قصه اون دختريو كه از خرس ميترسيد بعد يه روز از خواب كه پا شد ديد كه خرس شده ؟
حالا منم انگار انقدر از ترس ترسيدم كه ترس شدم


Posted at 10:03 pm by nemesis ( )
Comments (1)

Friday, September 10, 2004
آشفته بازار

خسته كلافه و پر از تنش هايي كه هر كدوم براي يك سال كافيه
اين اوضاع فعلي مغز در مانده منه
هيچ سالي  مثل الان احساس تنهايي نكرده بودم
تمام دوستام از دور برم پراكنده شدند
هيچ كس برام باقي نمونده
حتي كسي رو ندارم كه درد دلم رو باهاش در ميون بذارم
هميشه تو زندگي گوش شنواي ديگران بودم اما الان همچ كسي نيست كه دست كم بپرسه چرا تو همي
تو اين اشفته بازار تنها يه بيمار و بيمارستان رفتن كم بود كه انهم اضافه شد
فقط دعا كنيد مريض ما به سلامت به خونه برگرده


Posted at 10:46 pm by nemesis ( )
Comments (6)

Sunday, September 05, 2004
پانزدهم شهريور

كي مي گه خاك دل ادم ها رو سرد مي كنه
چه كسي مي تونه ادعا كنه كه عزيزترينشو وقتي به دل سرد خاك مي سپاره مي تونه راحت فراموش كنه ؟
تو اي سالها هر بار كه به همچين روزي رسيديم به پشت سرم خوب نگاه كردم مي خواستم ببينم چقدر لز علاقه منديم كم شده
اما هر سال مي بينم كه نه تنها فراموش نكردم بلكه بيشتر به ارمان هاي او نزديك شدم
ولي فقط يه چيز ازار دهنده است كه اين روز لعنتي سالي يه بار تكرار مي شه و تمام ان لحظات وحشتناك از دست دادن تو براي من دوباره تداعي ميشه
كاش مي شد تقويمي داشتيم كه 15 شهريور نداشت

 


Posted at 08:45 pm by nemesis ( )
Comments (5)

Friday, September 03, 2004
تو

  خيلي با ارزشي مثل يه ترانه توي زندون
بغض لحظه ي وداعي، تو شباي تيربارون
 مث نعره نكشيدن، از لجِ شكنجه گر ها
طعم سيگار شريكي، تو شبِ بدونِ فردا
تو شكوهِ گفتنِ نه بعدِ شلاقِ زيادي
حسِ خوندنِ سرودي، تو سكوت انفرادي
 اي غنيمت! اي مقدس! واژه ي شكنجه ديده
 حتا از طنينِ اسمت، رنگِ تاريكي پريده
تا ابد به تو رسيدن، واسه بيداري دليله
 اي تو زيتون و كبوتر
 اي هميشه پشت ميله! دل دلِ يه خوابِ نابي
 پشتِ چشم بندِ سياهي
  خسته كردن مفتش، با نشونِ اشتبا


Posted at 02:13 pm by nemesis ( )
Comments (3)

Tuesday, August 31, 2004
الهه حسادت

كسي مي دونه اسم الهه حسادت چي بود ما كه اينجا از الهه انتقام بودن خيري نديديم
بقول دوستي به غير از خودم از چه كسي مي تونم انتقام بگيرم
پس حالا كه دست به حسادتم حرف نداره بهتره برم الهه حسادت بشم
خلاصه كه شايد اسم اينجا رو عوض كردم

 


Posted at 11:51 pm by nemesis ( )
Comments (2)

Saturday, August 28, 2004
اعتراف

امروز مثل ديروز 
فردا مثل امروز
خسته شدم از اين روزمرگي از اين بي هدفي بي برنامگي
هر روز همون مسير هميشگي همون ادمهاي هميشگي
هر روزهمون كارهاي هميشگي
نه اميدي نه دلخوشي
خسته شدم
خسته
نه راستشو بگم  اره كم اوردم
 اعتراف مي كنم كه بريدم


Posted at 09:37 pm by nemesis ( )
Comments (5)

Tuesday, August 24, 2004
عزرائيل

اين روزها بد جوري عزرائيل دور بر من مي چرخه اگه ديگه  ننوشتم بدونيد اين بار عوض عوض كبري خانم دچار عزرائيل شدم


Posted at 11:43 pm by nemesis ( )
Comments (5)

Monday, August 16, 2004
صلوات

سر جلسه امتحان مردك تو بلندگو اعلام كرد براي سلامتي مقام معظم رهبري صلوات بفرستيد
تو دلم براش ارزوي مرگ با ذلت و خواري كردم طوري كه ان روز رو ببينم
باز گفت صلوات دوم رو براي امرزش بنيان گذار جمهوري اسلامي بفرستيد
باز تو دلم به تمامي اجداد خميني لعنت فرستادم و ارزو كردم روحش هميشه د عذاب باشه حتي در گور 
دفعه سوم گفت براي شادي روح شهيدان انقلاب اسلامي و هشت سال دفاع مقدس صلواتي بفرستيد
اولش خواستم اينو هم نفرستم چون اسم شهيدان انقلاب رو اورده و ته دلم فكر مي كردم اگه انها انقلاب
نمي كردند هيچ اتفاقي نمي افتاد
اما بعد ديدم كه صاحبان اصلي انقلاب همه ايرانيان بودند ولي اينها بودند كه انقلاب رو به چپاول بردند
و صد البته براي امرزش روح همه جوانهايي كه براي ارضاي حس خون اشامي اينان و براي دفاع از خاك ايران
به خون غلطيدند
واسه همين محكمتر از همه حاضرين صلوات فرستادم
و شايد همين قوت قلبها باعث شد كه امتحانم رو خوب بدم
تا خدا چي بخواد

 


Posted at 10:05 pm by nemesis ( )
Comments (7)

Friday, August 13, 2004
فرشته

يه چيز تلخ كه مي سوزونه و بالا مياد
از وسطاي قفسه سينه ام شروع ميشه و به گلوم كه ميرسه بغض ميشه و من سعي مي كنم با پوست كلفتي هر چه
 تمام تر قورتش بدم اما نميشه
خوب مي دونم اين چه سمي هست
زهري كه از حسادت دروني من سرچشمه مي گيره
 از اين كه نفر دوم باشم
از اين كه كاخ روياهام ويران بشه
از اين كه ان طوري نشه كه من مي خوام
نمي دونم چي كار كنم فقط اينو مي دونم كه خيلي بايد رو خودم كار كنم تا بتونم از اين ورطه سربلند بيرون بيام
نمي دونم چقدر بايد انرژي بذارم
اما مطمئن هستم كه فرشته نگهبان من كمكم مي كنه
اينطور نيست فرشته جون ؟


Posted at 02:58 am by nemesis ( )
Comments (3)

Wednesday, August 11, 2004
دعا كنيد

ببين محترمانه بهت مي گم يا همين امروز دوباره شروع به  نوشتن مي كني يا ابنكه منهم ديگه نمي ننويسم
حالا اين تهديد من به كجاي دنيا بر مي خوره نمي دونم
اما ننوشتن تو و اين يهو غيبت زده همه افكارم منو مختل كرده
از من گفتن بود مي نويسي يا خودم با نوشتن گلايه از رو برم
حالاكه ياور هميشه مومن من نيست شما ها لطف بفرماييد براي اين حقير دعا بفرماييد بلكه من از اين امتحان فردا دست پر برگردم


Posted at 07:23 pm by nemesis ( )
Comments (4)

Next Page