Friday, February 04, 2005
چرا من از رو نمي رم
چرا هر چي پوستم كنده مي شه پوست كلفت تر مي شم
نكنه من چندين و چند لايه پوست دارم كه هر كدوم كنده مي شه بعدي كلفت تر از قبلي هست و بيشتر من بايد بابت كنده شدنش عذاب بكشم؟
اگر مي تونستم اين دلمو از سينه در بيارم و بجاش سنگ بذارم خيلي خوب مي شد
يكي از كتابهاي پائولو كوئيلو بود كه پيلار شخصيت داستان كنار رودخانه پيدرا نشسته بود و گريه كرده
افسانه ها مي گفتند كه هر كس دراين رود خانه اشك بريزد اشكهايش در رودخانه تبديل به سنگ مي شود و او ارزو كرده بود كه كاش مي شد قلبش را از سينه در اروده و به ته رود خانه مي انداخت تا تبديل به سنگ شود
كاش مي شد من رودخانه پيدرا رو پيدا مي كردم و كنارش مي نشستم و گريه مي كردم هر جند كه مدتهاست نتونستم گريه كنم
كاش مي شد جاي قلبم در سينه تهي بود و از اين همه عذاب راحت مي شدم
خسته ام به اندازه همه خستگي هاي عالم و بغض هر بار تا گلوم مياد مي سوزونه و اما خالي نمي شه
خفه مي كنه تا اروم بشم
يكي نيست به اين خدا بگه ان روزي كه من افريدي تو سرنوشت من اصلا روز هاش خوب شاد هم گذاشتي يا نه ؟
من مطمئن هستم كه اين كار رو نكرده
اما من به چه اميدي دارم روزهامو شب مي كنم خودم هم نمي دونم
تنها مي دونم كه يه روزي مي رسه كه طاقت من هم تموم مي شه و مي رم پيش خدا تا خودم باهاش سنگامو وا كنم
|